بسمله. بهمواري توان خاموش کردن خصم سرکش را/ که آب از بس کند نرمي فرو بنشاند آتش را/ ز تير آه درويش قناعت پيشه ميترسم/ ز نقش بوريا بر هر دو جانب ...
(آغاز)
... گرفتار دل تنگم ز فکرت برنمي آيم/ کجا در خواب يوسف ديده زندانيکه من دارم/ نيايد از من عاجز گناهي در خور رحمت/ چو خواهم گفت يا رب عذر عصيانيکه ... چو اوراق گل از هم ريخت ديواينکه من دارم.
(انجام)